دست مرا بگیر که طوفان گرفته است

 

 

 

دست مرا بگیر که طوفان گرفته است 

 

با من بمان که غربت من جان گرفته است 

 

شالی برای سوز پریشانی ام بباف 

 

این فصل سبز رنگ زمستان گرفته است 

 

آواره نگاه تو مانده است سالها 

 

این دل که راه کوه وبیابان گرفته است 

 

يك عمر زیر سقف نگاه تو بوده ایم

 

امشب خبر رسید که باران گرفته است 

 

باورمکن اگرچه ببینی به چشم خویش 

 

دل-دوره گرد چشم توسامان گرفته است 

 

این آسمان که تکیه به لبخند داده است

 

از ما ستاره های فراوان گرفته است 

 

جاریست خون رگ رگ من در رگ غزل 

 

این بودن من است که پایان گرفته است

 

 

 

من عاشق چشمت شدم

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیز در آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود

شراب شوق می نوشم به گرد يار می گردم
سخن مستانه می گويم ولی هوشيار می گردم
گهی خندم گهی گريم گهی افتم گهی خيزم
مسيحا در دلم پيدا و من بيمار می گردم

ای کاش چو پروانه پری داشته باشم
تا گاه به کویت گذری داشته باشم
گویند که یار دگری جوی و ندانند
بایست که قلب دگری داشته باشم

بهترین جای دلم تا به ابد خانه ی توست
آخرین حرف غزل قصه و افسانه ی توست
گرچه از حافظه ی آینه ها پاک شدم
شمع من باش که جانم همه پروانه ی توست